اندازه تمام جهان در من
اندوه و حسرت است و پشیمانیست
ساتورهای آمده بر پشتم
در دست دوست های دبستانیست
هرچه عتیق تر غضب آور تر
هرچه رفیق تر شده دشمن تر
دنیای زخم خوردن از موش است
دنیای زخم خوردن از انتر
دنیای حکمرانی احمق هاست
دنیا به کام گورکن و کرکس
دنیای زخم خوردن از هر چیز
دنیای زخم خوردن از هر کس
بسکه فروش جان تو آزاد است
میترسی از برادر خود حتی
شک میکنی به سایه خود، گاهی
شک میکنی به مادر خود حتی
اما پری تو آدم خوبی باش
آدم بمان ،به دور خطر اما
هر چه دلت کشید بشو، هرگز
شاعر نشو شبیه پدر، اما
دنیا بده،انگار آدمهاش قروقاطی
پوسیدن آدمهاش تو احساسایِ اسقاطی
دزدا شدن دستِ خدا رو شونه یِ مردم
مردا شدن نامردِ شهرو شاعرا خاطی
دآش آکلا تو خونه های منقلی مُردن
صد تا کوماندو پا گرفتن تو دلِ فاطی
تیمار ِ گله کار کفتارا و گرگا شد
وقتی که کارِ ایلیاتی ها شد الواطی
جنگ و فساد و اعتراض و فتنه و آشوب
تدبیر هشیاراس نه مستای خراباتی
باتوم: تقدیره ، اوین: حقه، خدا: قهار
دوره دموکراسی از این خلقِ خرافاتی
دیگه دل هیشکی برا هیشکی نمیسوزه
حتا برا زندونیایِ بی ملاقاتی
ما شاعرا: گمراه ، نه ، بیراه و تنهاییم
بد جلوه مون دادن مسلمونای افراطی
ما که نه، ما که سنتی بودیم اما کاش
روشن بمونه فکر مردایِ کراواتی
یک روز خوب اما میاد که شعر میگیم و
ما رو نمیفروشه رفیق اطلاعاتی
لئوناردو داوینچیِ مشکوک
ژرژ ساندِ دو جنسی ِ شاعر
سکسِ دیدار با نوشتارم
سوسورِ رشد کرده با بودلر
فیلمشعری پر از آلن پارکر
مارتین اسکورسیزیِ با هیچکا ک
ربط جنسی ِ یونگ سمت فروید
اعترافات جنسی ژان ژاک
چخوفِ مانده در تاگانروکم
بی پدر بی هویت و بی پول
من جداییِ نادر از هندم
جذرِ -قسطنطنیه استانبول-
ترکمنچایِ رفته از یادم
حزب هر سو وزیده ی بادم
خانه ای از خرابی آبادم
غل و زنجیر سازِ آزادم
افتخارم: سیاهی و گریه ست
اقتدارم: حمایت ارواح
منطقم : روح بازیِ شرقیست
حکمتم : دستمالِ استیضاح
امپراطورِ شرقی ِ تاریخ
در من از تو نشان و نامی نیست
هر کجای جهان به سمت من
جز سرانگشت اتهامی نیست
من اسیرِ هویتِ شکم
تخمِ ایرانیِ عرب آئین
متنِ منشورِ کورشم گاهی
گاه پا در رکابِ استالین
از هزاران سوال لبریزم
پر سوال است دفتر شعرم
کیستم؟ چیستم ؟ شبیه منند
نقطه چین های آخر شعرم...........
...............................................
...........................................................
از آسمان خبر آورده اند کرکس ها
که فصل فصل خروج ار قواعد صلح است
به مرگ مرده گی بر صلیب محکوم است
هر آنکسی که در این شهر شاهد صلح است
هوای دهکده سرب مذاب میروید
حکومت خفقان است و سلطه رگبار
شلال گیس درختان بید می جنبند
برادران من و خواهران من بر دار
دلم :تنیده ی کرمیست در نگفتن ها
وطن: بکارت سیبی در آفت افتاده
وطن: شهامت گردانی از جوانمرگی
وطن :تراژدی مرگ زیر سمباده
برادران من این خواهران در زنجیر
سیاهیان فرو رفته در شب اندوه
به جبر معتقدند اکثرن (به بدبختی)
به بسط معتقدند اکثرن (به قبض روح)
لبالب از هیجان پرنده گی مردند
در اصطکاک شن و ماسه کرم خاکی ها
به مرگ مرده گی بر صلیب محکومند
به حکم قاضی بی دادگاه شاکی ها
رفیق من شب ابریت را تعارف کن
به آفتاب دروغین انقلابی ها
حراج مفت نقاب است در نقابی ها
کدام صورتکی را می انتخابی ؟ ها؟
ورق هم که برگردد
تاریخ تولدم پیشتر نخواهد آمد
میزان رای چشمهات بود
که هیچکس به حسابش نیاورد
سرانگشت من اشاره به آمدنت بود
انگشت های شهر مصادره بودند، میفهمی؟
در محاصره بودند، میفهمی؟
بگذار سرانشتم را
آبی چشمهات نوازش کند
حضرت پاییز من برای پژمردن کمی جوانم
وآنقدر بزرگ شده ام که به جایم تصمیم نگیرید
ورق هم که برگردد میزان رای چشمهاش نیست
که چشمهاشان به جای چشمهایش سرخ خواهند دید
سرانگشت من اشارت به آمدنت بود
به صبح
به بی رنگی
به بی رنگی
به بی رنگی
مطالب قدیمی تر »
