ورق هم که برگردد
تاریخ تولدم پیشتر نخواهد آمد
میزان رای چشمهات بود
که هیچکس به حسابش نیاورد
سرانگشت من اشاره به آمدنت بود
انگشت های شهر مصادره بودند، میفهمی؟
در محاصره بودند، میفهمی؟
بگذار سرانشتم را
آبی چشمهات نوازش کند
حضرت پاییز من برای پژمردن کمی جوانم
وآنقدر بزرگ شده ام که به جایم تصمیم نگیرید
ورق هم که برگردد میزان رای چشمهاش نیست
که چشمهاشان به جای چشمهایش سرخ خواهند دید
سرانگشت من اشارت به آمدنت بود
به صبح
به بی رنگی
به بی رنگی
به بی رنگی

/ 3 نظر / 16 بازدید
علی گل

با سلام...مثل همیشه استفاده کردم تازه آمده ام با یک بغل شعر و 4پاره و غزل با آمدنتان شادم کنید