دنیا بده،انگار آدمهاش قروقاطی
پوسیدن آدمهاش تو احساسایِ اسقاطی
دزدا شدن دستِ خدا رو شونه یِ مردم
مردا شدن نامردِ شهرو شاعرا خاطی
دآش آکلا تو خونه های منقلی مُردن
صد تا کوماندو پا گرفتن تو دلِ فاطی
تیمار ِ گله کار کفتارا و گرگا شد
وقتی که کارِ ایلیاتی ها شد الواطی
جنگ و فساد و اعتراض و فتنه و آشوب
تدبیر هشیاراس نه مستای خراباتی
باتوم: تقدیره ، اوین: حقه، خدا: قهار
دوره دموکراسی از این خلقِ خرافاتی
دیگه دل هیشکی برا هیشکی نمیسوزه
حتا برا زندونیایِ بی ملاقاتی
ما شاعرا: گمراه ، نه ، بیراه و تنهاییم
بد جلوه مون دادن مسلمونای افراطی

ما که نه، ما که سنتی بودیم اما کاش
روشن بمونه فکر مردایِ کراواتی

یک روز خوب اما میاد که شعر میگیم و
ما رو نمیفروشه رفیق اطلاعاتی

/ 10 نظر / 33 بازدید
ادیب عشق

مرا به هیچ کتابی مکن حواله دگر که من حقیقت خود را کتاب میبینم ! دوست عزیز لینک شدی دوس داشتی لینکم کن چهارشنبه آپم و چشم براهتون[گل]

سروش محمدی

دلم لک زده واسه 10 دقیقه چایخونه... ممنون بخاطر ترانه ی خوبت زندونی بی ملاقاتیــ....[گل]

فرشته

شما چقد شبیه هنرپیشه هه هستید[تعجب]

رخ سه بهمنی

خوردن شير موز تو نیمه شب ها توسط خورنده ی مخفی در سياهی شب می شود و حتی خشتک شلوار شريک جرمش. حق سکوت تخم ها يک شورت مامان دوز است و دستهای به خون آلوده ی زنان پریود توی صورت آدم برفی قصه گرگم به هوا مالیده می شود .وقتی ايده نباشد و فکر ترسیده و قلم جوهرش خشکيده و دست ياری نمی کند، دست ِ ياری به سوی بهره برداری از تخيل پيش می رود. تخم تخيل کاشته می شود و تخمی تخيلی خانه ای بی جنگ ( بخوانيد جهانی بی جنگ ) را تصور می کنی و آرمان شهری خوشکل را متصور می شوی که در آن قيمت خوردن يک شير موز خيس کردن تخم هايت نباشد و شورت هايت بوی گند اوره و منی نمی دهد و بوی سس خردل دل خر تو را به هوای ساندويچ کشتار جمعی نمی برد . بفرما تو دم در بده

پژمان اهورامزدا

باسلام با بازگشت دوباره باز هم آمدم ........ من به سيبی خشنود وبه بوييدن يک بوته ی بابونه من به يک آيينه یک بستگی پاک قناعت دارم من نمی خندم اگر بادکنک می ترکد ونمی خندم اگر فلسفه ای ماه را نصف کند. من صدای پر بلدرچين را می شناسم بدرود

نیما

بد جلوه مون دادن مسلمونای افراطی مثل همیشه حرف نداشت